من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد
باقیشو بگم میبینی گریه هات کلی حروم شد
من که آسمون نبودم اما عشق تو یه ماهه
سرزنش نکن دلم رو به خدا اون بی گناهه
باز که ابری شد نگاهت بغضتم واسم عزیزه
اما اشکاتو نگه دار نذار این جوری بریزه
حال من خیلی عجیبه دوس دارم پیشم بشینی
من نگاهت بکنم تو تو چشام عشقو ببینی

بد جوری دیوونتم من فکر نکن این اعتراضه
همیشه نبودن تو کرده این دلو کلافه
می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من
می دونم واست یکی شد بودن و نبودن من
اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده
اما بعد دیدم که عشقه آخه اندازش زیاده
بیا و مثل گذشته جز به من به همه شک کن
من بدون تو میمیرم بیا و بهم کمک کن
شب را دوست دارم ! چون ديگر رهگذري از کوچه پس کو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند .چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتيا قي نداشته باشم شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشک هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا که اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم ، چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟
و اینک.....
۲۵ بهمن مصادف با ۱۴ فوریه روز تموم عاشقا و ادمای مهربون مبارک

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ، تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزو هايت دعاكردم. پس از يك جست و جوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را لز بين گل هايي كه در تنهاييم روييد ، با حسرت جدا كردم .
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلو گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشم هايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي
نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
وگنچشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
وبعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد ار رفتنت دريا چه بغضي كرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آن كه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته ي چشمان تو ام
برگرد!
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب خود خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد ست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنش بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا؟ شايد به رسم عادت پروانگيمان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم...
چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم .
چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم
يک نفر ... يک جايي تمام رؤيايش لبخند توست وزماني که به تو فکر ميکنه احساس ميکنه که زندگي واقعا با ارزشه پس هر گاه احساس تنهايي کردي اين حقيقت رو به خاطر داشته باش. ...يک نفر ...يک جايي در حال فکر کردن به توست.

عشق ساده نیست اما میتوان به سادگی عاشق شد ، می گویند در کمال کهنسالی هم می توان حتی یک روز مانده به پایان زندگی عاشق شد و با یک دسته نرگس شاداب در قلب یک شب مهتابی و یا در زیر تیغ تند آفتاب، کنار رود خانه ای جاری، در میان جنگل ، روی پل عابر پیاده و یا در خیابانی پر عابر در انتظار محبوب ایستاد ، زیرا سن مشکل عشق نیست که بلور اصل از گذر زمان کدر نمی گردد مگر آنکه جلا دادن آن را از یاد برده باشیم.
چقدر دوست داشتم ديگران حرفهايم را بفهمند . چقدردوست داشتم نگاه ام را درک کنند. چقدر دلم مي خواست
يک نفر بگوييد چرا لبخند هاي تو اينقدر بي رنگ است. اما کسي نبود....؟؟ هميشه من بودم و تنهاييم و
دفتري پر از شعر ؛ آري با شما هستم شما دوستاني که بي تفاوت از کنارم مي گذشتيد و حتي يکبار هم
نپرسيديد که چرا چشمهاي تو باراني است . شما بي رحمانه لبخند هاي ساده ام را سوزانديد و نگاههاي بي
ريايم
كاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگيم بود
دو تا چشمات پر از اندوه
واسه دل شكستگيم بود
آرزوم اينه كه دستام توي دستاي تو باشه
تنگي اين دل عاشق با نوازش تو واشه
واسه چي خدا نخواسته من كنار تو باشم
قول مي دم با داشتن تو هيچ غمي نداشته باشم
همه هستي قلبم تو دو حرف خلاصه ميشه
عشق تو ، بودن با تو
پرم از ترانه تو
گر چه واژه ها حقيرن
خوبه وقتي نيستي پيشم
اونا دستمو مي گيرن
راز عشق منو هيچ كس غير مهتاب نمي دونه
تنها شاهد واسه غصه ، گريه و تنهاييم اونه
واي اگرمن اين نبودم كاش ميشد پرنده باشم
تا از اين دور بودن از تو بتونم بلكه رها شم
يه پرنده شم شبونه
بكشم پر به خيالت
برسم به لونه تو
بگيرم سر زير بالت
زندگيم رنگ خا بود
اگه تنها تو رو داشتم
اگه ميشد واسه گريه
رو شونت سر مي گذاشتم ...

دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
زنده ها خيلي براش كهنه بودن
خودش رو تو مرده ها جا زد و رفت
هواي تازه دلش مي خواست ولي
آخرش توي غبارا زد و رفت
دنباله كليد خوش بختي مي گشت
خودشم قفلي رو قفلا زد و رفت
وقتی که دلتنگ میشم و همراه تنهایی میرم ...
داغ دلم تازه میشه ، زمزمه های خوندنم ، وسوسه های موندنم ، با تو هم اندازه میشه !
قد هزار تا پنجره تنهایی آواز می خونم
دارم با کی حرف می زنم ، نمی دونم ، نمی دونم
این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره
کاش می تونستم بخونم قد هزار تا پنجره
طلوع من ، طلوع من ، وقتی غروب پر بزنه ، موقع رفتن منه
حالا که دلتنگی داره ، رفیق تنهایی میشه ، کوچه ها نارفیق شدن !
حالا که می خوان شب و روز بهم دیگه دروغ بگن ، ساعتها هم دقیق شدن !
طلوع من ، طلوع من ، وقتی غروب پر بزنه ، موقع رفتن منه
فقط دوست دارم تنها باشم ، تنهائیم رو گریه کنم ...
حالا به جز کوچی غریب...من دیگه راهی ندارم!
گریه نکن عروسکم....من که گناهی ندارم!
عزیزکم گریه نکن...شبِ منم بارونیه!
بارونه شهر عاشقا خرابیه..............